تبليغاتX
عشق های ایرانی

عشق های ایرانی
سلام . من منتظر نظرات و شعر هاي قشنگ شما هستم. اینم آیدیمه : Arash_ice86


ساعت 15:00 روز 29 اسفند سال 1365 بيمارستان آريا ؛ بخش زايمان.

صداي گريه ي بچه اي كه تازه به دنيا اومده فضاي سالن رو پر كرده. صدا منو تا پشت در اتاقي كه نوزادها رو اونجا نگه ميدارن ميكشه. در اتاق يه شيشه ي كوچيك داره كه از توش ميشه داخل اتاق رو ديد. 6-7 تا بچه ي كوچيك اونجان و دوتا پرستار هم دارن بهشون ميرسن. دوتا از بچه ها گريه ميكنن. نميدونم چرا؛ شايد ميدونن توي چه دنياي زشتي پا گذاشتن. آخه من شنيدم خدا قبل از اينكه بچه اي به دنيا بياد تموم زندگيشو بهش نشون ميده و ازش ميپرسه كه ميخواد به دنيا بياد يا نه؟

_آقا... آقاي محترم...

صداي پرستار بود كه صدام ميكرد.

_بله خانم؟

_آقا اينجا بخش زايمانه.شما اينجا چه كار ميكنيد؟ بفرمائيد بيرون لطفا.

_ببخشيد. داشتم اين كوچولوها رو نگاه ميكردم.شرمنده ؛ در ضمن خسته نباشيد.

با اين حرفم انگار واقعا خستگي از تنش در رفت. لبخندي زد و برگشت توي همون اتاق.

 

ساعت 4:30 سحرگاه 1 مهر سال 1367 بيمارستان هدايت . جلوي در ورودي بيمارستان ايستادم و به تابلوي بيمارستان نگاه ميكنم. صداي اذان صبح گوشم رو پر كرد. سريع رفتم داخل بيمارستان و مستقيم بخش زايمان.اما ساكت ساكت بود. گاهي صداي پاي پرستارها رو ميشنوم و ديگه هيچي. در آسانسور باز شد و يه خانوم رو كه ملحفه ي سبزي روش بود آوردن و توي يكي از اتاقها خوابوندن. خانومه بيهوش بود. لااقل اينجوري فكر ميكنم. همين لحظه يه پرستار با بچه اي كه توي بغلش بود وارد اتاق شد. آخ كه چه قدر حرف ميزد : ماشاء الله بهش بشه.چه بچه شيرينيه.مبارك باشه .انشاء الله بزرگ ميشه دكتر مهندس ميشه. خدا نگهش داره براتون. شيرينيه ما يادتون نره ها...

پدربزرگ بچه كه معلوم بود متدين و مذهبيه بچه رو گرفت و توي گوشش اذان گفت و بعدش گذاشت كنار مادرش. مادر بچه كه چشماشو باز كرده بود و بچه اش رو ديده بود اشك از چشماش سرازير بود و بچه اش رو ميبوسيد.

 

ساعت 2:45 شب 13 فروردين سال 1371 جنوب تهران. من پشت در خونه اي توي منطقه ي ناصر خسرو تهران ؛ روي پله سنگي جلوي خونه نشستم و منتظر يه اتفاقم. اما يه حسي بهم ميگه انتظار اتفاق خوبي رو نداشته باشم. زن به اميد اينكه هرچه زودتر بچه اش رو ببينه توي خونه ي محقر اجاره اي آروم خوابيده و فراموش كرده بيكاري شوهرشو، فقر و شرايط سخت زندگي رو. فراموش كرده و توي خواب با فكر به 11 سال انتظار براي اين بچه لبخند ميزنه. اما شوهرش بيداره.خيلي وقته كه شبها نميخوابه و فكر ميكنه. پيش خودش ميگه اگر همين فردا بچه به دنيا بياد چه كار كنم؟ چجوري ببرمش بيمارستان؟ تازه پول بيمارستان رو از كجا جور كنم؟

توي همين فكرا بود كه صداي همسرش رو شنيد كه ازش كمك ميخواست. اتفاقي كه نبايد مي افتاد بالاخره افتاد و چه قدر زود. همسرش درد ميكشيد. مرد تنها و بدون پشتيبان ، نصفه شب توي نا امني و بي مهري جنوب پايتخت چه كار ميتونست بكنه؟ همسايه هارو بيدار كرد. زنهاي همسايه رفتند توي اتاق و مرد تنها پشت در ايستاد . از جيبش پاكت سيگار فروردين رو در آورد و آخرين نخ سيگارشو روشن كرد. ميخواست پاكت سيگارو بندازه كه نگاهش به كلمه ي فروردين كه با رنگ قرمز روي پاكت نوشته شده بود خيره شد. خيره شد و خيره موند. مرد پيش خودش فكر ميكرد چرا من بايد اينقدر سخت زندگي كنم؟ چرا بچه ي من بايد 13 فروردين توي روز به اين نحسي به دنيا بياد اونم نصفه شب؟ توي همون زماني كه كارخونه رو تعطيل كردن و من بيكارم؟ صداي گريه ي ضعيف بچه رشته افكارشو پاره كرد.خوشحال شد و پاكت سيگارو پرت كرد.به خيال خودش تموم بدبختيهاشو هم انداخته.اما نه...

درست 30 دقيقه ي بعد فقط صداي ناله هاي زنش رو ميشنيد كه ضعيف و ضعيف تر ميشد و اميد مرد هم كمرنگ و كمرنگ تر.

40 روز بعد مرد درحالي كه بالاي قبر زن و فرزندش نشسته بود و فاتحه ميفرستاد ، سيگار فروردين ميكشيد و آه.

Arash AB

1387/7/30

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07 6:15 بعد از ظهر توسط arash |


يادش بخير . چه دوراني بود. بچه بوديم و اول راه.خوشحال و سرمست از باده ي ناب كودكي. پر انرژي مثل آب روان. سنگ كه هيچي كاغذ و قيچي هم از پشت نمازمان پيدا بود... حيف كه عقلمون بيشتر از آبنبات قيچي و آتاري به چيز ديگه اي قد نميداد. زود هنگ ميكرديم.من كه عاشق مردهاي قوي هيكل بودم و حالم از عروسك و خاله بازي بهم ميخورد. دوست داشتم زود بزرگ بشم. شدم. رفتم اول دبستان. روز اول زود دلم براي مامان و ماكاروني تنگ شد. كم كم بابا آمد و دارا انار دار شد. بيرون كه ميرفتم همه چيزو ميخوندم. براي اولين بار اسم امتحان نهايي رو شنيدم. آخه الان ديگه كلاس پنجم بودم.وقتي دوستام نوزده و نيم ميشدن معلم عصباني ميشد . من فكر ميكردم اونا خنگن . رفتم راهنمايي. تازه فكر ميكردم بزرگ شدم. هر كاري كه بود انجام ميدادم. فكر ميكردم مسئوليت همينه. بعدا فهميدم حمالي هم شغل بدي نيست. كامپيوتر بازي ميكردم و ياد گرفته بودم درس و مشقو بپيچونم. اما ديگه معلم بهم نميگفت پسر خوشگل خودم . يا بوسم نميكرد. فكر اينكه زشت شدم يا بچه ي بدي هستم داغونم ميكرد. بعدا فهميديم معلممون روش نميشده بهم بگه دوسم داره. آخه مرد شده بودم. بازم امتحان نهايي. وقتي رفتم دبيرستان ديگه داستان عوض شده بود. اولش مثل زندان بود. روز اول با ناظم دعوا كردم. چون ميگفت لباس آستين كوتاه نپوشين. فرداش آشتي كرديم و بعدش همش آستين كوتاه پوشيدم. معلم هامون همه مرد بودن. ديگه دلم نميخواست بهم بگن دوسم دارن. زيست شناسي ميخونديم و كلمه هاي قلمبه سلمبه رو قرقره ميكرديم. سيانو باكتري نيتروژنوموناس و اشيرشيا كلاي دوستاي صميميمون بودن.  كم كم چشم و گوشمون باز شده بود. يعني بهتر بگم تيز شده بود. بزرگ شده بودم. گاهي معلم ها از دستمون فرار ميكردن و گاهي هم با ناظم دست به يقه ميشديم. ديگه عاشق مرداي قوي هيكل نبودم. دوست داشتم خاله بازي كنم. دوست داشتم قشنگترين عروسك ماله من باشه و به داشتنش افتخار كنم. از اون خوشي هميشگي خبري نبود. خنده و شادي به  بيرون رفتن آخر هفته با بچه ها و مسخره بازي محدود شده بود. اما ديگه هيچ چيزي از پشت نمازمان پيدا نبود.حالا به آبنبات و آتاري ميخندم. به عشق بچگيم. ديپلم كه گرفتم مادر بزرگ ذوق كرد و پدر بزرگ شيريني خريد. اما نميدونستن كه ديپلم هم ديپلم هاي قديم. رفتم پيش دانشگاهي . عشق رو فهميده بودم. حداقل اينجوري فكر ميكردم. سر كلاس رياضي هذلولي رو با اس ام اس عوض ميكردم. سر زيست دوران پركامبرين رو با صحبت در مورد شمال رفتن تموم ميكردم. كلاس معارف با چهار تا دانش آموز برگزار ميشد. تندي كنكور هم رسيد. بماند كه گند زديم... عاشق رانندگي بودم. چهار سال بود كه بدون گواهينامه ميروندم. امتحان كه دادم رد شديم و آبروم رفت. اما بار دوم گرفتم. ديگه خاله بازي داشت كامل ميشد.به پايگاه فرماندهي اطلاع دادم كه زن ميخواهم. گفتند زود است. گفتم پس فردا خوب است ؟ و پس فرداش زندار شدم. حالا ديگه به زنو بچه هام كه نگاه ميكنم ميبينم كه خالي بازي هم بد نيست. اصلا عمرمون خاله بازيه. دنيا خونه ي خاله است. زندگي هم آش كشك خالته. بخوري پاته نخوري پاته.

Arash A.B   ۸۷/۷/۱۲

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13 4:49 بعد از ظهر توسط arash |


بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لالله رب العالمين الرحمن ...

راستي چرا عربي بگم؟

دوباره ميگم: به نام خدا. خدايا ميخوام باهات حرف بزنم. ميخوام تشكر كنم به خاطر همه چيز. پس يكم وقتتو به من بده...  خدايا ممنونيم كه دنيارو برامون آفريدي. ماها خيلي ناشكريم نه؟ بايد روزي سي هزار بار شكر كنيم.چرا كه نه؟ ديگه چي ميخوايم؟

 دوتا چشم كه همه چيزو ميبينه. ميبينه كه زني براي سير كردن شكم بچه هاش به چه سختي و مشقتي افتاده...

ميبينه مردي رو كه روش نميشه بره خونه چون امروزم كار پيدا نكرده...

ميبينه كه بچه هاي پر شور و شادي بم رو كه در ابتداي يك روز خوب؛ در عرض دوازده ثانيه سكوتي ميكنند بالاتر از فرياد و هنوزم پدر و مادراشون اين جمله رو زمزمه ميكنند : الحمد لالله رب العالمين...

دوتا گوش دادي كه همه چيزو ميشنوه. ميشنوه صداي گريه ها و زجه هاي دختري رو كه زير سنگيني سايه ي مردي كه ازش نفرت داره راهي جز گريه كردن و سكوت نداره...

ميشنوه صداي گريه هاي بچه اي رو كه پدر و مادرش به خاطر رفع نيازشون و فقط براي چند دقيقه لذت اون رو به دنيا آوردن و زندگيش رو سياه كردن...

ميشنوه صداي خرد شدن كمر خانواده اي كه زير فشار فقر و تنگدستي هنوزم دارن با آبرو زندگي ميكنن...

دوتا دست دادي براي امضاي حكم اعدام پسري كه انتقام خواهرشو گرفته...

براي رشوه دادن به كسي كه با ريش و بدون ريشه پشت اون ميز چوبي نشسته و هنوزم كسي بهش نگفته كه اگه اين ميز باوفا بود به تو نميرسيد...

براي دراز كردنشون جلوي هر آدم نمايي كه باطنش رو گرگ سياهي فرمانروايي ميكنه...

دوتا پا دادي بهمون تا از صبح كه بيدار ميشيم به جاي لبخند رو لبامون ، غم پيدا كردن يه لقمه نون تو دلامون بمونه و بمونه...

ناراحت كه نشدي خدا جونم ها؟ اصلا ناراحتي نداره. ما كه همش شكر كرديم. به خاطر همه چيز. همه چيز...

Arash A.B  

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23 10:9 بعد از ظهر توسط arash |


پيش دانشگاهي؟!؟!؟!؟

تازه از حمام اومده بودم بيرون. داشتم موهامو شانه ميكشيدم كه نگاهم به شانه گره خورد. ياد استاد وفايي افتادم. آخه بنده خدا كچل بود. از اول كچل نبودا. اما كچل شده بود.هميشه از دوران جوانيش ميگفت كه چه موهايي داشته. سر كلاسش صحبت از همه چيز بود به جز ادب. استاد ادبيات اينجوري نديده بودم تا حالا. ميگفت زمان اونا زندگي اينجوري نبود كه. زندگي پر بوده از « ساقيا مرد نكونام نميرد هرگز » يا « اي زليخا دست از دامان يوسف بازكش » و اينجور چيزا كه خداييشم هميشه مورد استقبال بچه ها قرار ميگرفت.

از خاطراتش كه ميگفت كتاب رو فراموش ميكرد. بيخيال سهراب سپهري ميشد و اعتنايي به گيله مرد بيچاره نداشت. عينك گردش رو از چشمش بر ميداشت و به بيرون كلاس نگاه ميكرد. انگار داشت پرواز ميكرد.

ته كلاس شلوغ ميشد. نويد كه قدش اون موقع اندازه ي نردبون دزدها بود (الان احتمالا با ايران اير قرارداد بسته) خوراكش حركات رزمي بود(بهتر بگم ژانگولر). وقتي با اون هيكل نحيف و درازش ميخورد زمين صداي چوب خشك ميداد.كلاس منفجر ميشد. من توي نخ استاد و استاد توي عالم خودش. با صداي زمين خوردن آقاي دراز استاد به ته كلاس اشاره ميكرد همه ساكت ميشدن. با لحني كه سعي ميكرد خشن باشه (اما از حالت معمولي باحال تر) ميگفت: پسرك بي ادب دراز . خجالت نميكشي؟ و قبل از اينكه نويد معذرت خواهي كنه خودش ميگفت باشه بخشيدمت !

خلاصه خوب دوراني بود.كلاس خوبي داشتيم اما زمستونا احساس سرماي خاصي ميكردم. سوز سردي از درز پنجره ي كلاس ميومد تو. اي بابا... حواست كجاست بچه؟ اين صداي مادرم بود كه ميگفت : پسر لخت وايسادي جلوي باد كولر؟

 

Arash ab 87/05/25

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/16 10:43 بعد از ظهر توسط arash |


سحر هنگام، کاین مرغ طلایی
نهان کرده ست پرهای زر افشان.
طلا در گنج خود می کوبد، اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم.
من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب
در این راه درخشان می شناسم.
می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش.

نشسته در میان زورق زرین
برای آن که از من دل رباید.
مرا در جای می پاید.
می آید چون پرنده
سبک نزدیک می آید.
می آید گیسوان آویخته گون
ز گرد عارض مه ریخته خون.

می آید خنده اش بر لب شکفته
بهاری می نمایاند به پایان زمستان.
می آید بر سر چله کمان بسته.
ولی چون دید من را می رود، در، تند می بندد
....
نشسته سایه ای در ساحل تنها،
نگار من به او از دور .

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19 11:37 بعد از ظهر توسط arash |


سلام به همه دوستان خودم. چه اونایی که نظر میدن  و چه اونایی که بیمعرفتن و نظر نمیدن

این مدت به خاطر کنکور و این حرفا کم آپ کردم(چه قدر هم که خوندم)

الان میخوام جبران کنم و سنگ تموم بزارم.بنابر این تا هفته دیگه هم آپ نمیکنم

آخه کنکور پزشکی دارم اونم کجا؟ تنکابن. باید برم شمال شنبه ۲۹ ام میام. اما قول میدم اونجا هر وقت کافی نت دیدم بیام هم آپ کنم هم نظراتونو ببینم!

کسی شمال کاری نداره؟ چیزی نمیخواین؟ تعارف که نداریم بگین....

یه شعر هم این آخر میزارم (که البته مادر بزرگم برام گفت)برید حال کنین.خونواده شاعر...

اگر دیدی که نون دادن ثوابه   خودت بخور که بغدادت خرابه

برام دعا کنین قبول شم...خداحافظ تا شنبه

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23 9:34 قبل از ظهر توسط arash |


دل من در پی یک واژه ی بی خاتمه بود

                                   اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود

 

میلاد کوثر و روز مادر یه همه دوستان مبارک

 

مــــادرم ای زنـــــدگی بخش جهــــآن مادرم

نـــام زیبایت بـــود ورد زبـــــان ای مـــادرم

روشنـــی بخشـــــای قلب نــــاتوان من تویی

مـــاه اقبـــال منـــی در آسمـــان ای مـــادرم

چونکه من با خـــوردن خــونت به دنیا آمـدم

عفـــو بنمـــا این گنــــاهم مهـربان ای مـادرم

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 5:5 بعد از ظهر توسط arash |


سلام.

امروز ۱۷/۳ یه روز خوبه چون روز تولد یکی از بهترین دوستای منه. از همینجا تولدش رو بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه تو زندگیش موفق و پیروز باشه. در ضمن آدرس وبلاگش رو هم میزارم اگه خواستین برین و بهش تبریک بگین خوب؟

اینم آدرس وبلاگشه (تبریک فراموش نشه ها...)

www.setayesh1717.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/17 6:57 بعد از ظهر توسط arash |


ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم
محتاج عطا و کرم فاطمه ایم
عمریست که از داغ غمش سوخته ایم
دلسوختهء عمر کم فاطمه ایم

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03 8:49 بعد از ظهر توسط arash |


+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27 11:37 قبل از ظهر توسط arash |


آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 11:19 بعد از ظهر توسط arash |


سلام. خوبین؟ دوباره اومدم. دوباره مینویسم. آره مینویسم.....

قابل توجه دوست خوبم کاترین که گفته بود ادامه داستان پریچهر رو بنویسم: حتما یه کامنت ( خصوصی ) بده و توش آدرس وبلاگ یا آیدی یا  اگه خواستی زنگ بزن ( ۰۹۳۶۷۱۷۰۴۷۲) یا هر راه ارتباطی دیگه رو بده که حتما باید یه جیزی رو در مورد این کتاب بدونی. در ضمن بزودی ادامشو برات میزارم   .  

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/06 1:53 قبل از ظهر توسط arash |


سلام به دوستان

نمیخواستم پست جدید بزارم اما گفتم بهتون بگم. شاید دیگه پست نزارم. یعنی شاید ببندمش. نمیدونم. به خاطر مسئله ای که پیش اومده. (توی پست قبلی نوشتم ) دلیلش هم اینه که مشوق ندارم . امید ندارم. کسی رو ندارم. تازه حالشم ندارم. نمیدونم جه کار کنم.

شما بگید...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 9:1 بعد از ظهر توسط arash |


سلام به همه دوستان...

اولا ممنون که سر میزنید...  دوما ممنون که این قدر کم نظر میدین

شاید تعجب کنید که چرا من توی این پست دارم حرفهای خودمو میگم. چون همیشه یا شعر گذاشتم یا داستان.

اما ایندفعه میخوام باهاتون درد دل کنم:

اینهمه توی وبلاگم شعرهایی از جدایی و تنهایی گذاشتم اما خودم معنیشونو درک نمیکردم چون تنها نبودم چون کسی ترکم نکرده بود. اما حدود سه هفته پیش وقتی که داشتم میرفتم برای تنها عشقم یه هدیه بخرم دیدمش آره دیدمش اما نه مثل همیشه بلکه با یه نفر دیگه. بیشتر از این دلم میسوزه که پسره سر تا پاش ۵۰ تومان نمی ارزید. منی که تمام برنامه ی زندگیمو در کنار اون تنظیم کرده بودم....

حالا توی این چند وقت میفهمم که هرچی داریوش آهنگای غمگین بخونه کمه.

خلاصه خیلی حالم گرفته. تنها شدم.دیگه به کی sms بدم؟ با کی برم بیرون؟ تنهایی بد دردیه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 10:47 بعد از ظهر توسط arash |


کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/10 9:50 قبل از ظهر توسط arash |


سلام دوستان.

کسانی که علاقمند به کامپیوتر و اینترنت و.. هستن حتما به این آدرس برن:

چیزای خوبی داره.

www.gamentech.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24 6:9 بعد از ظهر توسط arash |


کاش به جای اینکه دو دستی بهش بچسبم هر دو دستم رو رها کرده بودم...

کاش عوض اینکه به سمتش متمایل بشم صورتم رو اون طرف میکردم...

کاش به جای اینکه خودمو بیخیال نشون بدم و به زیر پاش نگاه کنم خودم رو آزاد تصور میکردم...

خلاصه کاش به جای ترس از سقوط از کوهی که چند روز پیش رفته بودیم:

خودم رو به آزادی یک پر توی آسمون به دست باد میدادم و از این همه غم و ناراحتی  راحت میشدم

اما چه کنم که هنوز دلشو ندارم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20 11:29 قبل از ظهر توسط arash |


چشم من پرباران ودل توپرزخم مابه هم می پیوندیم وبه انتها می رسیم توبردل زخمی ات پایان را مرحم می کنی ومن باچشم ترم جان دادن هرثانیه رامی نگرم .ثانیه هامی گویندصدای ماباخون پای زخمی خاک خشک جاده راترمی کندتابه مرگ که درانتهای جاده به انتظاراونشسته برسدصدادرانتهای جاده جان می سپارد شب باران می شود وبرتن جاده می بارد طوفان تن سردصدا راباگرمی خاک آشنا می کند صدازیرآوارفراموشی اعصار مدفون می شود امااونمرده اوتولدی دوباره یافته ودرجای دیگردرحال نفس کشیدن است درحال شنیده شدن

 

روزگاريست كه من در پی عشق
به سر كوچه ی مرموز وفا می نگرم
وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده
من به خاموشی اين خاطره ها می نگرم
من به خاموشی يك مشت صدا
كه تو را به سوی خود می خواند
من به خاموشی صد وعده ی پوچ
به سر كوچه ی مرموز وفا می نگرم

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11 10:18 بعد از ظهر توسط arash |


 خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد

 

در بي کران دور
در روزگار نور
درشهربي عبور
زير درخت نور
بر روي سنگ گور
باجوهرسرشت
بادست سرنوشت
حرفي نوشته بود
:آرامگاه عشق

 

مینویسم دیوار

تو اگر با من و همراه منی

فاصله ها را بردار

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28 9:54 بعد از ظهر توسط arash |


 

یه روز معلم پرسید که عشق چند بخشه:

 زود دستمو بردم بالا و گفتم:

 یه بخشه ولی وقتی تو رو دیدم فهمیدم که عشق سه بخشه...

                          آتش دیدن تو  شوق با تو بودنواندوه بی تو بودن

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20 11:51 بعد از ظهر توسط arash |